تبليغاتX
شرط بندی عشق √

....::: با عرض سلام و خسته نباشید به دوست عزیزم (^-^) لطفا تا بارگذاری کامل صفحه صبر کنید :::....





سفر  

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود

کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه

سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه

دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه


بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست

 

ايدا

دل نوشته : | سه شنبه 27 مرداد1388 | 12:39 PM | لينک ثابت | موضوع: اشعار عاشقونه |

قلب شکسته  

 

درد دل ۲ تا رفیق

 

نشسته بود روی زمين و داشت يه تيكه هايی رو از روی زمين جمع می كرد.

بهش گفتم: كمك نمی خوای؟

گفت نه.

گفتم: خسته می شی بذار كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع می كنم.

گفتم: حالا تيكه ها چی هست؟

بد جوری شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معنی داری كرد و گفت: قلبم.

اين تيكه های قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت: می دونی چيه رفيق؟

آدمای اين دوره زمونه دل داری بلد نيستن.

وقتي می خوای يه دل پاك و بی ريا رو به دستشون بسپری

هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و می شكوننش.

ميخوام تيكه هاش رو بسپرم

به دست صاحب اصليش اون دل داری خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.

آخه می دونی اون خودش گفته

كه قلبهای شكسته رو خيلی دوست داره.

تيكه های شكسته ی قلبش رو جمع كرد

و يواش يواش ازم دور شد.

و من توی اين فكر كه چرا ما آدما دل داری بلد نيستيم موندم.

دلم می خواست بهش بگم

خوب چرا دلت رو می سپردی دست هر كسی؟

انگاری فهميد تو دلم چی گفتم.

برگشت و گفت: دلم رو به دست هر كسی نسپردم

اون برای من هر كسی نبود.

گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايی هاش دريايی بود كه رازدارش بود.

 

Image and video hosting by TinyPic

 

دل نوشته : saTTar | شنبه 30 خرداد1388 | 3:2 AM | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقونه |

شرط بندی عشق  

 

پشت میز قمار دلهره ی عجیبی داشتم

برگی حکم داشتم

و دیگر هرچه بود ضعیف بود و پایین

بازی شروع شد

حاکم او بود و من محکوم

همه ی برگهایم رفتند و سه برگ بیش نماند

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

بازی در دست من افتاد

عشق آمدم با حکم عشوه و ناز برید

و حکم آمد از جنس چشم سیاهش

زندگی

حکم پایین من بود و

باختم

   

Image and video hosting by TinyPic

دل نوشته : saTTar | جمعه 7 فروردین1388 | 3:38 AM | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقونه |